از خودی که رامش کرده ام ... آرام شده است ...
دیگر به هیچ کس نمیپرد ...
دیگر سوال هایش را به جان نقاب های کسی نمی اندازد ...
آسه می رود ... آسه می آید ...
می ترسم از روز انفجار ... روزی که
از تمام اعتبارها بگذرم ...
خودم را جدی بگیرم و جاده را ...
آنقدر خیالم از رفتنی بودنم راحت باشد
که به آبروی جا مانده از خودم رحم نکنم ...
میترسم از شب های آرامم ...
از لبخندی که تحویل نگرانی های مادر میدهم ...
می ترسم ... از این همه که نیستم ...
می ترسم از آن روی خودم ... که سگ نیست ...
اما بالا بیاید به هیچ سکوتی قناعت نمی کند
می ترسم از تلفن همراهم که زنگ می خورد ...
که خنده پیش فروش کنم ...
که هی به دست بیایم ... که هی مشترک شوم ...
که هی در دسترس بمانم ... بی آنکه داد بزنم :
یا اینکه از سلول هایم انفرادی ترم
من دستم به خود خودم نمی رسد .
می ترسم از سرم / که بزند ... که بزند به سرم ...
که " دوستت دارم " هایم را علاف کنم ...
لال شوم ...
می ترسم از تمام این روزها ... که شب ها رنگشان میکنم
و جای فردا به ... امروزم غالب می کنم
می ترسم از همین حرف ها ... که از دستم ئر می روند ...
و جای با خود گفتن ... فریادشان بزنم
می ترسم از چمدان ها ... که دستم برایشان بیشتر از دلم تنگ شده ....
می ترسم از این همه که هستم و به رویم نمی آورم ...
صدایی که مهیب نیست ... اما خوابم را میپراند ...
کسی در من ... قلاده وا می کند
دستم را می گیرد ... کشان کشان می برد
و به هیچ آشنایی ... جواب پس نمی دهد
برچسب:
نویسنده: الهام