خرید بک لینک
از تلخ نوشتن خسته شده ام اما گاهى بغض تمام تو را به هم مى ريزد. نمى دانم کجا و چه کسى خبر مرگم را به تو مى رساند شايد روى يک ديوار اسمم را روى برگى ديدى.. شايد روزها از خاک شدنم گذشته باشد و شايد سالى... فقط مى دانم گوشه ى چشمت حتما خيس خواهد شد و شايد دنبال سنگ مزارم گشتى... دير مى آيى خيلى دير جدايى به تلخى همان فاتحه اى خواهد بود که برايم مى خوانى... شايد گريه کردى... من روزى يک آشناى خيلى نزديک بودم شايد يک عشق بودم و شايد يک احساس... خيلى دلم مى خواست آنجا بودم و دوباره به چشمهايت خيره مى شدم و شايد بوسه اى ميشدم از سر دلدادگى... دير آمدى ولى به اندازه ى هزار سال دلتنگت بودم... شايد تا آن موقع فراموشم کرده باشى... دوستت داشتم دليلش را نمى دانم... آن روز فرا مى رسد که بهت زده مى گويى چرا مرد ؟ در جواب هرچه مى گويند نمى شنوى يادم افتادى دنياست. آن شب حتما آرام مى خوابم گريه نمى کنم... حتما کفن سفيدم تورى نخواهد بود اما به من سفيد مى آيد... عروس زيبايى مى شوم و با خاک مى پيوندم و دنيا را خالى از نوشته هاى غصه دار مى کنم... شايد وقتى رفتم شاپرک خبر از عشق دهد خبر از شادى و شور دهد... روى سنگ قبرم شايد شعر زيبايى نوشتند اما تو بنويس عاشقم بود. آرزويم اين بود يک روز يک رز سفيد هديه ام کنى اما قسمت جور ديگرى است وقتى آمدى گل سفيدى برايم بياور.

برچسب: نویسنده: الهام تاريخ: چهارشنبه 30 مهر 1393 ساعت: 6:43

صفحه بندی