پیشانی نوشت عزیزم به قلم هرکسی نوشته شده ای بسیار سخت و سیاهی ... زندگی ام شاید پر از نعمت و خوشی باشد شاید آدم تنهایی نباشم شکر شکر... اما تو هیچ می فهمی دلت کسی را بخواهد و زجر بکشی یعنی چی؟ وقتی از جایی رد می شوی و بوی عطر او می آید هزار بار مردن یعنی چی؟ وقتی دلت برایش تنگ بشود و هیچ راهی نداشته باشی یعنی چی؟ نه پیشانی نوشت عزیزم هرکه تو را نوشته حتما مفهوم دوست داشتن را نمی دانسته ... ببین عمر طولانی نمی خواهم ... فقط تا زمانی که نفس می کشم لااقل دیگر از دست دادن را نصیبم نکن ... هرروز هزار بار فشار قبر را نچشان ... اشتباهی پا به دنیایت گذاشتم تا فهمیدم دنیا چه رنگی است شروع کردی به امتحان کردن ... من شاگرد تنبلی هستم و کمی حسود... من ادعا کردم عاشقت هستم خدا هنوز هم هستم خدا ... میان شادی هایم غم هایم اشک هایم حتی هنگام گناههای عاشقانه ام همراهم توی چشمهایم و قلبم بودی ... خواستی دیوانه بشوم ؟ ... برگشتم شادی هایم را می خواهم ... از خوردن یک بستنی لذت بردن را دوباره می خواهم ... یکهو همه چیز غیر ممکن شد انگار ... خنده هایم خشکید عشقم پر زد روزگارم تاریک شد ... کجای غصه به صلاحم بود که نصیبم شد؟ ... نه از دوستت دارم های کسی خوشحال می شوم و نه از خبر گرفتنشان نه دیگر باوری برایم مانده و نه قلبی ... می دانی امروز هزار بار مردم؟ می دانی تو همانجا بودی ... کجای این حال به صلاح من بود نمی دانم ؟ دلم کسی را می خواهد که زیر سنگ سردی خوابیده ... دلم کسی را می خواهد که حتی ذره ای دوستم ندارد ... نمی توانم عاقلانه باشم ... عاشقانه التماس می کنم من عمر طولانی نمی خواهم مرا ببوس و پرتم کن توی دنیای دیگری که حداقل نه عطرش باشد نه یادش و نه آهنگی که او را به یادم بیاندازد و نه سجاده ای که رویش از حال بروم ...پرتابم کن توی جهنمی که در دنیای بدون او باشد... حساب و کتابِ دلمان هم دست خودت... دیوانه وار التماست می کنم تقدیر بدونِ او مرگِ من است ...پس مهمان مرگم کن به همین سادگی ... شاید روزی تو هم عاشق شدی ...گلایه دارم آیه آیه نوشتی بنده عاشقت هستم از نافرمانی مرا ترساندی من اشک عشقم را در نمی آورم پروردگارا حتی با خشم هم نگاهش نکردم امتحانش هم نکردم و هرچه می خواست هم می دادم از لبخند تا جان ... خدایا روزی تو هم با من مهربان باش می گویند تو رحیمی و رحمان روزی هم شادی و رسیدن را برایم صلاح بدان ... خدایا باش اما کمی هم بخند من کم توقع ام به یک تبسم ات راضی ام ...
برچسب:
نویسنده: الهام
تاريخ: چهارشنبه
30 مهر
1393 ساعت: 6:43