خرید بک لینک
مرد بسیار جذابی بود ... با مادرش روی مبل ها نشسته بود و منتظر سینی چایی بود نگاه نافذی داشت ... شاید بیشتر از هفت بار مادرش زنگ زده بود و آخرین بار با واسطه زنگ زدند تا برای خواستگاری بیایند ... به اجبار قبول کردم و مادرم متعجب از تصمیمِ من ... او می گفت نمی توانم روی این خواستگارم عیب بگذارم هم اصیل است هم مدرک دارد هم خوش هیکل و خوش قیافه است و هم خوش اخلاق و زبان زد خاص و عام و هزار حسن و خوبی ... مادرم حق داشت حتی نمی توانستم برای حرف زدنش ایراد بگذارم ... بخارِ استکانهای پر از چایی به صورتم می خورد و من با چشمهای پف کرده و سینی به دست وارد اتاق شدم ... خیلی محترم و با شخصیت بود ... دسته گل و بسته شکلاتش محشر بود ... خوشحالی مادرم بی حد از چشمانش خوانده می شد و من بهت زده دنبال یک جواب رد می گشتم... چایی را که میل کردند باید می رفتیم توی اتاق حرف می زدیم نتوانستم چیزی بگویم ... شبِ سختی گذرانده بودم تا صبح فقط اشک ریخته بودم و روحا شرایطی برای پذیرایی نداشتم تا صبح یک آهنگ را هزار بار گوش دادم "احمدوند ... زیر بارون با توام تو خیالم با توام " کو کجا بود؟ یک شبِ تلخ انگار پدرم دوباره مرده باشد غصه بینهایت و من از هر حالم ناراضی بودن خوانده می شد ... وارد اتاق شدیم و روبروی هم نشستیم ... نگاهی کرد و لبخندی زد و گفت اولین بار تورو خسته می بینم دختر خوبی؟ ناراحتی از اومدنم ؟... حتی نتوانستم نگاهش کنم و گفتم نه! و باز سکوت کردم ... از توی جیب کتش یک بسته شکلات از همان ها که خیلی دوست داشتم درآورد و گفت: به من گفتن از اینا خیلی دوست داری! و من با تعجب پرسیدم شما از کجا می دونین؟ اصلا مگه شما منو قبلا دیده بودید؟ باز لبخند زد و گفت حدس می زدم ناراحت باشی ... بله که دیدم ! و شروع کرد به تعریف کردن روزهایی که برایم فراموش شده اند حتی یادم نمی آمد کدام روز و کجا چی تنم بوده ... مرد عجیبی بود شاید هم کمی عاشق ...روزهایی را صرف شناختنم کرده بود و اوقاتی را برای دیدن رفتار و خصوصیاتم صرف کرده بود ... بیشتر که حرف می زد شرمنده می شدم ...و من پشت سکوتم دنبال یک جواب رد و دلیلش بودم ... او گفت برای رفتنِ کسی اینقدر ناراحتی ؟ برای قبولِ چیزی مجبور نیستی دخمل ""دوستات دخمل صدات می کنن مگه نه؟"" با صدای آرومی گفتم بعله ... نمی خواستم گریه کنم ... نمی خواستم چیزی تعریف کنم ... او با کلی شوق و امید آمده بود ... باز لبخند می زد از صدایش معلوم بود می خواهد امیدوارم کند و یک جواب مثبت بگیرد و مرا با خودش ببرد ... از کارش می گفت از درآمدش حتی عکس خانه ای را آورده بود که به تازگی خریده و می خواست با سلیقه ی من دیزاینش کند ! هیچ چیز مهم نبود ... نگاهش کردم... زُل زدم توی چشمهایش بغضم را قورت دادم و گفتم من نه می تونم جواب منفی بدم نه برای شما ایراد بگذارم فقط ... خندید حتی کمی هم بلند خندید و گفت پس مبارک است ... او می دانست حتی چایی را با سه تا حبه قند می خورم ... وقتی راه می روم از خانه به پای راست خارج می شوم و مواظب نگاهم هستم و به مردها هرگز نگاه نمی کنم لبخند نمی زنم و اغلب مردم فکر می کنند من بد اخلاقم حتی می دانست کدام آهنگ ها را گوش می دهم او تا به بی نهایتِ من می دانست و من شوکه بودم تا اینقدر دقت و ریز بینی؟! من از کسی انتظارش را داشتم که تنهایم گذاشت ... او حتی می دانست سه سال حلقه دستم می کردم ... کدام کلاس با کدام استاد درس داشتم ! انگار سالها کار و زندگی اش من بوده ام ... نا مردی بود بگویم بیخیال شو ! غمم تازه است ... مردِ جوان از چشمهایم می خواند حتی چندین بار گفت حس هایش درست بود من از سوختن آرزوهایم می نالیدم و او می خواست با من امیدوارانه زندگی اش را شروع کند ... دلم خواست من هم لبخند بزنم آن یک ساعت مانند یک سال گذشت ... نگاهش کردم اینبار عمیق تر از پشت سرمه و هزار جور ریمل هم می شود دریافت غصه یعنی چی ... لبخند زدم و گفتم بهتر است بزرگتر ها برایم تصمیم بگیرند چون در شرایطی نیستم که بتوانم انتخاب کنم به خاطر همین نمی خواستم زحمت بکشید و تشریف بیاورید ... حرفم را قطع کرد و گفت بیخیال دخمل حرفِ دلت رو بزن ناراحت نمیشم دوست داشتن طبیعیه ... بیشتر غصه ام گرفت حق داشت و خوب می شناخت از خودم هم بهتر مرا می شناخت... بلند شدم و از او خواستم برویم پیش مادرهایمان و نتیجه را بعدا بگویم ... از جیب کتش یک آبنبات چوبی در آورد و گفت ببین دخمل حتی اینو هم می دونستم پس با هم خوشبخت میشیم ... من متعجب می خندیدم ... چه کردم با خودم ؟دلم کجا بود؟ و آن لحظات از خدا چه می خواستم ؟... به زمین و زمان التماس می کردم ... چشمهای پف کرده ام را بستم و آبنباتی که خیلی دوست داشتم مثل دختر بچه های پنج ساله از او گرفتم و تشکر کردم حتی از خنده ام خوشحال بود و امیدوار نگاهم کرد و گفت تو را از نزدیک نمی شناسم ولی تو همان بچه کوچولویی هستی که می گفتند و در را باز کرد و رفت اتاق بغلی پیش مامان اینها و آرام نشست کنار مادرش رضایت از هر حالش می بارید... او از انتخابش اطمینان داشت خطاهایم را می دانست ... من هم یک لبخند زدم و با شکلات و آبنبات چوبی ام نشستم کنار دست مادرم ... قرار گذاشتند یک هفته من فکر کنم و بعد جواب بدهم و من جوابم را از همان لحظه آماده کرده بودم ... نه...

برچسب: نویسنده: الهام تاريخ: چهارشنبه 30 مهر 1393 ساعت: 6:43

صفحه بندی