مثلا من نمیخوام بهم ثابت بشه حرفای شکوفه دروغه ... نمیخوام ساحل جلوی من بگه من به نماز اعتقاد ندارم ...
نمیخوام به سادگی شکوفه پی ببرم ... نمیخوام ...
امروز شکوفه میگه فلانی رو واسه چی ادد کردی تو اینستا ؟ میگم همینطوری ... اشتباه شده وگرنه من عادت ندارم پسرا رو ادد کنم ... میگه تهران که بودم دوستم بود ... این منم O-o
شکوفه فقط دوران ابتدایی اونجا بوده ... !!!!!!!
مدرسه نماز برگزار میشه ولی هیچکس نمیره ... امروز امام جماعتش اومد برامون حرف زد ... آخرش گفت بنویسید نظرتونو ...
نهار که میخوردیم من گفتم من هیچی ننوشتم ... ساحل گفت من نوشتم حرفاتو قبول ندارم ... گفت شکر گزاری رو قبول دارم اما نماز نه ... یهو شکوفه برگشت گفت واااا دیوونه قبول نداری ؟ چرا من قبول دارم ولی واقعا ارادشو ندارم ... یه مدت نماز میخوندم خیلییی خوب بود ... و منی که دوباره یاد اون جمع بچگانه و صمیمی دوستام افتادم ... تازه ما ادعای شیطونیم میشد ... ما شلوغ ترین بچه های مدرسه بودیم ...
شکوفه با ساحل خیلی فرق داره ... اینو از عکس العمل های متفاوتشون در مقابل اینکه فهمیدن من پنج جز قرآن حفظم میشه راحت فهمید ... وقتی ساحل شونه بالا انداخت و گفت پنج جز ینی چقد ؟ و شکوفه ای که چشماش گرد شد و گفت راست میگی ؟؟؟؟؟؟؟؟
اینو میشه از مدل حرف زدنشون فهمید ... از اینکه ساحل بی تفاوت درباره پسری که تو گروه باهاش حرف میزنه صحبت میکنه و میگه با مادر فلانی و خود فلانی رفیق بوده و شکوفه با حیرت میگه خب دیوونه تو اصن چرا باهاش حرف میزنی ؟؟؟ !!!
اگه ساحلی نبود ... شاید منو شکوفه می شدیم دوتا رفیق جون جونی و صمیمی با یه سری اختلافات محدود ... اما الان ...
حس میکنم ... بیخیال ... همینا ...
برچسب:
نویسنده: الهام