خرید بک لینک

میگذرد دیگر ...

از کدام ماجرا بگویم نمیدانم ؟ مثلا از رفتن به تولد ز عزیزم یا نرفتن به تولد زهرا . ت و رد کردن دعوتش به کافی شاپ

یا شاید هم بهتر است درباره پسرک دبیرستانی که هرروز راس ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه از کنارم عبور میکند و من هنوز موفق به رویت چهره اش نشدم حرف بزنم ... اوممم یا آن یکی که با پیراهن سفید و یک عینک آفتابی گنده درست آن طرف کوچه می ایستد ...

به ز و بقیه گفتم پسرک فلان و است و بهمان ولی غرورم هنوز اجازه نداده برگردم و رویش را ببینم ... یکهو ز گفت گمشو از کنارم تا نزدم خودتو غرورتو له کنم ... !!!!!!

البته هم من و هم ز و بقیه دوستان میدانیم همه اش مزاح است و من اصلا آدم این کار ها نیستم ...

+ از فاطمه اصرار بر اینکه شکوفه و ساحل خودشان را میگیرند و از من انکار ... جرات اینکه یک لحظه را با آن ها بگذرانم ندارم ... فورا میگویند برو برو برو به شکوفه جوون بچسب ... !!!!

یا مثلا وقتی امروز با شکوفه رفتیم غذایمان را از فر برداریم شکوفه گفت بیا اینجا و زهرا . ت و فاطمه فورا گفتند بــلـــه بروو ... و منی که میان زمین و هوا مانده بودم و آخر آن دو دخترک جلف و مسخره ای که دوست ساحل اند آمدند و جایم را گرفتند و من به اجبار پیش زهرا ها و فاطمه نشستم ...

کاری به ساحل ندارم ولی شکوفه را دوست دارم ... مثلا نشده شما ناخود آگاه از کسی خوشتان بیاید ؟؟؟ نشده بنظرتان یکی جذاب بیاید و شما را به طرف خودش جذب کند ؟؟؟؟ درضمن من عادت دارم با همه گرم بگیرم ... عادت دارم زود بجوشم ... عیبی دارد ؟؟؟؟

هرچند خودم می دانم من در بین شکوفه و ساحل تافته ی جدا بافته ام ... همینطور میان زهرا و فاطمه !

من نه آنقدر ها ساده ام نه آنقدر فیس و افاده ای مثل ساحل ... من دوست دارم بخندم و راحت باشم ... از ایراد های بیخود و مسخره بدم می آید ... از اینکه کسی برایم تصمیم بگیرد بدم میاید ... از اینکه بگویند فلان کار را بکن فلان کار را نکن ... بدم می آید فاطمه میگوید پیش فلانی نرو ... دوست ندارم کسی جلویم را بگیرد ... مثلا دلم میخواهد نهار را با شکوفه و ساحل بخورم و زنگ های کلاس پیش فاطمه و زهرا بنشینم ...

پنجشنبه که تولد ز بودیم در هر لحظه آن هارا با شکوفه و ساحل مقایسه میکردم ... هوفففف چقدر تفاوت ... به صراحت میتوانم بگویم هیچ شباهتی بهم ندارند ... شاید یکی از دلایلی که باعث میشود به سمتشان جذب شوم همین است ... هرچند خیلی وقت ها درست وسط بحث و حرف به خودم میگویم هی سین یادت نرود تو نباید مثل ساحل و امثال آن شوی ...

گاهی که وسط کلاس درسیم و معلم مرد است و مقنعه ام عقب میرود با خودم کلنجار میروم سر جلو یا عقب کشیدنش ... اما در آخر سعی میکنم عقلانی تصمیم بگیرم و بشوم همان دخترک ساده ...

گاهی دلم میخواهد مقنعه شکوفه را بکشم جلو ... فاطمه میگوید عشقت ... میخندم و میگویم بیخییال من چیکار به دختر مردم دارم ؟؟؟ ...

اگر زهرا نبود مطمئنا خطم را از فاطمه و زهرا . ت جدا میکردم ... هوفففف همه ی فکرم به این اراجیف مشغول شده ...

هرروز تا ساعت سه ... پنجشنبه ها شیش و نیم تا یک !!!!!! ... برنامه ی یکشنبه اصلا برای خودش سوژه است ... زیست زیست شیمی شیمی !!!!!!! ... بمیرم برای این همه برنامه ریزی ...

++ هیچی دیگه همینا ... !!!!!! آها نههه ... مستر ح زن و بچه دارد ... وای که چقدر با ملیکا . ص سر این قضیه خندیدیم ... معلم تست فیزیک است و کمی شبیه ملیکا ... ملیکا همیشه مسخره بازی در می آورد و جلسه پیش معلم فقط او را پای تخته میکرد ... بعد امروز که وارد کلاس شدم داد زد سییین ح بچه دارد ... مرا میگویی پخش زمین شدم ... !!!!!!!!!

+++ میگم میخوام عینکمو عوض کنم ... فاطمه میگوید از این عینک احمقیا بخر ... ( اسمو نیگا )

میگم آررررره اون پسرم از اینا میزنه !!!!!!!! ... عینک شکوفه امروز شکست ... !!!!!!

برچسب: نویسنده: الهام تاريخ: چهارشنبه 30 مهر 1393 ساعت: 6:46

صفحه بندی