خرید بک لینک

امروز از آن روزهایی بود که دلم نمیخواست تمام شود ...

من و شکوفه از شدت خنده دل درد گرفتیم ...

میزهای بغل آنچنان با تعجب به ما دو نفر که از شدت خنده نزدیک بود از روی صندلی بیفتیم نگاه میکردند که انگار غول دیده اند ...

قضیه از این قرار بود که ساحل داشت داستان اردوی پارسال را تعریف میکرد ... اما آنچنان با آب و تاب و با حرکات دست تعریف میکرد که نمیدانستی چگونه جلوی خنده ات را بگیری

آنقدر دستش را تکان میداد که یکهو شکوفه گفت ساحل آهنی ...

زهرا مات و مبهوت به ما سه نفر نگاه میکرد . هی میگفت وا خب براچی میخندین ...

تازه همین که حاضر شده بود پیش ما بنشیند و به کلاس نرود خودش خیلی بود ...

ساحل میگفت انقد جلف نخند دختر جلو خانوم کاف ... میگم با من خوبه ... از بس محجبم ... میگه آرررررررره مثــــبــــت

سر کلاس یه درس مسخره کلاس عوض شد و باز ساحل و شکوفه پشت سر ما نشستند ... معلم گفت توده ... یکهو ساحل گفت روده ؟؟؟ شکوفه ی شوت هم در کتابش نوشت روده ... میترا میگفت وای شما چقدر امروز خندیدین ... یاد ز و الف و هانی افتادم ...

یادش بخیر ... پارسال ... آنها کجا و شکوفه و ساحل کجا ...

آن سه نفر از سادگی همتا نداشتند و با اینکه شیطنت در وجودشان موج میزد اما اصلا اهل قر و فر و این چیز ها نبودند ... و در عوض ساحل ... هوففف ... شکوفه باز هم بهتر است اما باز هم من انگشت کوچیکه ی آنها نمیشوم ...

به فاطمه گفتم ببین آخرش شما دوتا افسردگی میگیرین میمیرین از بس تو کلاس نشستین ...

سر کلاس فیزیک خانوم سین مانتویش را عوض کرده بود ... به فاطمه میگم این با این لباسا سر کلاس دانشجو ها هم میره ؟؟؟ خو پسرا حق دارن بیفتن ... !!

بدون مداد با دست با تخته هوشمند کار میکرد ... آرام به فاطمه گفتم بگو نکنه سرطان میگیره میمیره شوهرش میاد خر مارو میگیره ...

سر کلاس آدامس ... آبنبات چوبی ... یا بقول ز بلیسو ... شکلات سنگی و انواع و اقسام تنقلات دیگر خورده شد ... بیچاره معلم فیزیک ...

روز خوبی بود ... یا بهتر بگویم عـــالی ...

ساحل آهنی :))

برچسب: نویسنده: الهام تاريخ: چهارشنبه 30 مهر 1393 ساعت: 6:46

صفحه بندی