دلیلش را خودم هم نمیدانم ... ولی هرچه هست این من را دوست دارم ...
دیشب باز خواب دیدم ... اینبار درست شخصیت اصلی خودم بودم ...
خواب خواستگاری بود ... چهره ی پسر را دیدم ... شبیه یکی از همین بازیگران مرد سینما بود ... در همان لحظات هم میدانستم خواب است ... اما انگار دلم نمیخواست خواب باشد ... نمیدانم چرا ولی هرچه بود خوشم آمده بود ... از یک طرف میگفتم اگر قبول کنم همه ی نقشه هایم پر میشود ... و از طرفی از پسر جوان داستان خوشم آمده بود ...
تعبیرش را هرچه گشتم پیدا نکردم ... همه نوشته بودند اگر مردی به خواستگاری دختری برود ... کسی نگفته بود اگر مردی به خواستگاری دختری بیاید ...
خلاصه اش اینکه فکر و دلم مشغول شده ...
دختر همسایه روبرویی عروس دختر عموی مامان شده ... پسرک زرگر است و دخترک امسال کنکور داده ... به ر گفتم خبر داری ر عروس شده ؟ گفت نهههههههههههههه
شاید کسی فکر نمیکرد انقدر زود ازدواج کند ... هرچه هست خوشبخت شود ...
گاهی دلم میخواهد عزیز دل کسی باشم ... کسی که به علاقه اش مطمئن باشم ... بدانم مرا فقط و فقط برای خودم میخواهد ... یک جنس مذکرِ آدم !
به خودم قول دادم برای آن آدم بهترین حوا باشم ... اما فعلا موجود نیست !!!
برنامه ریزی کرده ایم ... با پدر ... هوففففففف بیا و ببین ... فقط یک ساعت استراحت دارد ... دوست دارم اجرایش کتم ولی چه کنم که من آدم عملش نیستم پدر ... !!!
برچسب:
نویسنده: الهام